365. قابل توصیف نبود احساس می کردم یک درد عظیم و خشک دارد توی دلم بزرگ می شود... نه می توانستم با کسی حرف بزنم... نه آن ها را یارای درک من بود... و حتی خودم نمی دانستم از چه ناراحتم... هرچه بود داشت مرا از پا در می آورد... نمی دانستم تا کی قرار است زنده بمانم... قطعا آنچه داشت مرا می خورد... به این راحتی رهایم نمی کرد... رو به محمد گفتم تو هم یک غمی توی دلت هست؟ گفت آره... بی آنکه چیزی بگویم دور شدیم... می دانستم که هیچ چیز خوشحالم نمی کند... هیچ چیزی در این دنیا مرا خوشحال نمی کرد... سالها
برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:16
400 اگر این یک سال می نوشتیم ... در روز جاری بعد از سفارش دو شاخه آفتابگردان برای مادر .... ۱۰ شاخه نرگس برای خودم سفارشم ... ارائهنده تاکید داشت که ۵ شاخه از نرگس ها از طرف او به من است ... تشکر کردم ....بدسته گل را روی سنگ سرد مادر گذاشتم ... هیچ حرفی نیامد جز اینکه دلم تنگ شدست ... ۱۰ دقیقه قبل، هنگامه ی ورود ... با غمی در دلم که نمیدانم نشانه ی چیست... روس سنگ ها راه می رفتم ... پیرمردی به همراه دخترش ... جلویم را گرفت که به این مردم نگاه کن ... تا زمانی که زنده هستند... قدر نمی دانند .
برچسب: نویسنده: سام اکبری تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:16